آخرين مطلبم در « فرصت نوشتن»

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

تلگراف جمعه/ مخالفت با اعدام و انتقام جويي تمام نشده!


بعد از تلاشهاي فوق العاده ي همه ي كساني كه سال قبل در شب قصاص بهنود شجاعي و دهها نفر ديگر و همين پريروز براي جلوگيري از قصاص شهلا جاهد  به ثمر ننشست و نتوانست فرشته بخشايش را بر ديو انتقام جويي غالب و پيروز كنند، موجب همفكري همه دوستاني شد كه در فيس بوك حضور داشتند و از انتقام و اعدام بيزارند. نتيجه آن همدلي راه اندازي اين گروه در فيس بوك بود.
صبح امروز جمعه 12 آذر 89، دو روز بعد از بي نتيجه ماندن تلاشها براي بخشودگي «شهلاجاهد» اين گروه براي مخالفت با انتقام و اعدام راه اندازي شده است. ما مخالفت با انتقام و اعدام را به «هدفي مقدس» تبديل خواهيم كرد! ما سربازان بخشايش خواهيم بود و براي محو اعدام به عنوان مجازات و براي تبديل «قصاص» به «بخشش» تلاش مي كنيم.
گروهي كه تلاش دارد با اعدام و حذف مخالفت كند و ديو پليد انتقام جويي را از قلب زخم ديده كساني كه عزيزانشان قرباني حوادث تلخ شده اند، فراري دهد و بر دل آنان، نوري از الهه بخشايش و عفو بتاباند. جامعه ما به اندازه اي تحت ستم كوردلان هست كه ديگر شايسته نيست خودمان هم كمر به نابودي همديگر ببنديم و به بهانه قصاص، از بخشش چشم بپوشيم.
اين گروه با اعدامهاي حكومتي، اعدام افراد عقيدتي و سياسي  به طريق اولي مخالفت خواهد كرد. اما بنا داريم ابتدا آن فرشته ي گريزپاي بخشندگي را در ميان خودمان، ايرانياني كه سالهاست تحت ستم بوده و هستيم، همنشين كنيم. در اين مسير، دست دوستي و اتحاد يكديگر را بفشاريم و با هر گرايشي كه داريم، به هدف مقدسي بينديشيم كه بر نمايه اين صفحه نقش بسته است.تلاش ما «بخشش» به جاي «قصاص» است و مخالفت با اعدام به عنوان يك اقدام حذفي كه هرگز باعث تنبيه معدومان عادي نشده و نخواهد شد. هرنوع خشونت ورزي و توهين، مغاير با اهداف اين گروه است.
حالا انتخاب كن مي خواهي سرباز عفريت انتقام باشي يا از حواريون الهه بخشندگي؟ و آگاهانه انتخاب كن!
با مراجعه به اين لينك به گروه «ايما» گروه ايرانيان مخالف اعدام و انتقام بپيونديد و بر روي دكمه «پسنديدم» يا LIKE  در بالاي صفحه كليك كنيد.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

خاله قزي به احمدي نژاد: "شما جيب ما را نزن! يارانه هات بخوره توي سرت!"


به ميمنت و سلامتي، بنزين آزاد هم اعلام شد: ليتري 700 تومان! و از همين فردا هم نان لواش مي شود برگي پانصد تومان. بربري كه مي رود جزو كالاهاي لوكس! تاكسي را ديگر بايد با سپردن وثيقه بانكي سوار بشويد و براي هر كورس، تراول چك صدهزار توماني بپردازيد! دولت هم اعلام كرده مابقي بنزيني كه در كارت سوخت مردم باقي مانده، ممكن است يك دفعه اي توسط دولت تصاحب گردد و براي ارسال به لبنان يا يمن يا اقصي نقاط عالم اسلام بارگيري شود!  
دولت مي گويد يارانه ها كرور كرور به حساب مردم ريخته شده، ولي مردم حق برداشت پول از حساب خودشان را ندارند، چون قرار است به عنوان ذخيره ملي براي روز مباداي همين مردم پس انداز شود! تا صحبت از «پس اندازها» شد، بگويم دولت به نوزادهاي متولد 89 كه معتقد به ولايت فقيه و داراي سابقه بسيج نوزادان داشته باشند، يك ميليون تومان به عنوان هديه مي دهد. با اين پول كه براي نوزادان غيربسيجي «پس انداز» مي شود، فقط به صورت نقدي در اختيار خانواده هاي سينه سوخته نظام مقدس پرداخت مي شود! طبق اعلام وزير رفاه، ساير نوزادان مي توانند به جاي شيرخشك 3000 توماني، قنداق بخورند و به جاي پوشك 2400 توماني، از پارچه تنظيف استفاده كنند. با حساب سازمان ثبت احوال، دولت بايد درآمد سي سال آينده فروش نفت و درياي خزر را به نوزادهاي بسيجي متولد امسال بدهد، كه البته در اين زمينه نگراني خاصي وجود ندارد! چون اين پولها شبيه مهريه است: « كي گرفته؟ كي داده؟»
شور و شوق بعضي از مردم پيرو ولايت براي بچه دار شدن به حدي بالاست كه اين روزها حتي از بيمارستان سوانح و سوختگي و بخش گوش و حلق و بيني هم صداي تولد نوزادان به گوش مي رسد. برخي شهروندان عصباني كه هنوز يك ميليون تومان بچه خود را دريافت نكرده اند، يواشكي روي پيشاني هر نوزاد خود يك پيشاني بند نصب مي كنند كه روي آنها نوشته شده:"احمدي دروغگو! يك ميليونت چي شد؟ كو؟" كه البته اين "كو؟" براي درست شدن قافيه به انتهاي شعر فوق الذكر افزوده شده است! مأموران بسيجي هم با ماژيك روي پيشاني بند نوزادان خود مي نويسند:"اي رهبر واداده! قولشو محمود داده؟" 
طرح هدفمندسازي يارانه ها در هر قدم، با اقتدار ولي لرزان(!) جلو مي رود. شاهدش همين حجت الاسلام گريان (صديقي) امام جمعه تهران كه اين هفته ديگر كم مانده بود راجع به طرح درخشان يارانه ها «روضه ي طفلان مسلم» بخواند! وي در حالي كه بغض كرده بود گفت:«دشمنان از اين طريق قصد دارند به ما ضربه بزنند كه الهي پايشان بشكند!»
دولت مهرورز ماهيانه سه تا پنج ميليون تومان به حساب معاونين و دوستان احمدي نژاد واريز كرده تا در طرح هدفمندي يارانه ها خداي ناكرده دچار زحمت نشوند. حساب آقاي جهرمي وزير سابق كار، فعلا" حسابي هدفمندسازي(!) شده و ماهيانه چهارميليون جرينگي به حساب او و ساير دوستان واريز مي شود تا حسابشان هدفمندتر بشود. ساير ملت ايران هم قرار است فعلا" بروند سماق بمكند تا اين طرح با درخشش بيشتري پياده شود!
از تهران خبر مي رسد هروقت احمدي نژاد از اجراي طرح يارانه ها حرف مي زند و درباره افقهاي كوركننده آن خالي بندي مي كند و مردم را به مكيدن سماق دعوت مي دهد، مردم پاي تلويزيون به ياد "خاله قزي" مي افتند. اخيرا" برخي از شهروندان ناآگاه و عامل استكبار جهاني(!)، به تأسي از خاله قزي سريال خوش نشينها، خطاب به احمدي نژاد مي گويند:"شما جيب ما را نزن! يارانه هات بخوره توي سرت!"

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

تلگرافي بعداز اعدام شهلا: حالا «انتخاب كن»!






بامداد امروز چارپايه ي قصاص و انتقام، توسط برادر مقتول از زير پاي «شهلا جاهد» كشيده شد و بار ديگر، انتقام بر بخشش غلبه كرد؛ نفرت بر مهر. كينه توزي بر گذشت... امروز علاوه بر قربانيان ديگر اين ماجرا، يعني لاله سحرخيزان و شهلا جاهد، «ناصرمحمدخاني» هم قرباني كنيه توزي خويش شد. زيرا از قبل «انتقام» را انتخاب كرده بود و هيچ تلاشي نكرد تا دومين زن زندگيش را از مرگ برهاند! اين حق قانوني او بود، اما انتظار جامعه از او اين نبود.
امروز دلم براي «تختي» و «پورياي ولي» و مرام پهلواني آن اسطوره هاي ورزش كشورم تنگ شد. امروز دلم براي  مرام تختي لك زد، وقتي خواندم و شنيدم كه ورزشكاران جلوي اوين نرفتند تا محمدخاني را منصرف كنند! دلم براي نسل بي پهلوانم سوخت وقتي ورزشكار ما «ناصرمحمدخاني» هيچ قدمي براي جلب رضايت ساير اولياي دم بر نداشت و در سكوتي سرد ايستاد تا اعدام همسر دومش را هم ببيند و بعد سوار هواپيماي قطر شد تا به قول خودش «دوباره به عالم فوتبال برگردد و روحيه اش(!) عوض شود!» ورزشكار نسل ما، كه روزي «آقاي گل» زمان خودش بود، امروز از خودش گل خورد و در زمين خودي، به «خودش» باخت و به نظرم همزمان با زني كه عاشقش بود، او هم به نوعي مُرد!
ديشب تا صبح در فيس بوك و شبكه هاي اجتماعي ديگر، غوغايي بود. مسئله نجات يك انسان و نجات انسانيت و بخشندگي انساني بود. اما سحرگاه بالاخره بخشش، قرباني انتقام شد. همه ي ما كه ديشب را با هول و هراس گذرانديم، طناب دار را بر گردنمان احساس كرديم و بوي نفرت انگيز «انتقام جويي» را از نزديك لمس كرديم.
از صبح فكر مي كنم «شايد» ما بتوانيم سربازان الهه عفو و بخشايش و گذشت باشيم. و شايد باز هم بتوانيم تلاش كنيم براي برچيده شدن مجازات غيرانساني اعدام! مي گويم «شايد»! چون تقريبا" همه ي ما قربانيان انتقام و كينه توزي و تبعيض هستيم و اگر به آن نفرتها مجال بدهيم، ممكن است ما هم روزي «الهه بخشش» را خواسته يا ناخواسته قرباني يك انتقام جويي كور كنيم. بايد خيلي مراقب شفافيت دلهايمان باشيم. همه ما مي توانيم يا «سربازان انتقام جويي» باشيم، يا «حواريون الهه بخشندگي». اين انتخاب خود ما خواهد بود. هنوز ساعاتي از اعدام شهلا نگذشته است. با خودم مي گويم: "حالا انتخاب كن؛ مي خواهي سرباز الهه بخشندگي باشي يا سرباز ابليس انتقام؟ يادت باشد انتخابي كه الان مي كني، سهم امروز توست از اين ماجراي تلخ كه گذشت. پس مثل همه افراد حاضر در اعدام امروز، تو هم ناگزيري به انتخاب خودت پايبند بماني. انتخاب كن!"
به آن روزي اميد بسته ام كه حواريون الهه بخشندگي، چنان بي شمار شوند كه هر نوع «انتقام» تبديل به يك ضدارزش مطلق شود و هر نوع «بخشش» تبديل به يك «ارزش مطلق» شود. آن روز، احتمالا" اين دنيا جاي زيبايي خواهد شد! من انتخابم را كرده ام! شما چطور؟

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

تلگراف اعدام: تا اعدام شهلا 10 ساعت باقي است!


تا كمتر از ده ساعت ديگر، در محوطه سرد زندان اوين طناب دار بر گردن «شهلا جاهد» مي آويزد تا چارپايه قصاص را از زيرپايش بكشند و او در ميانه هوا و زمين، دست و پايي بزند. نفسش بند بيايد و نگاهش تيره و تار شود و به آرامي، بدنش سرد بشود. آنقدر سرد، كه براي خفتن در خاك سرد گورستان، عادت كند!
تا كمتر از ده ساعت ديگر، خانواده «لاله سحرخيزان/مقتول» در محك بزرگترين آزمايش زندگي خود هستند؛ آيا شهلا را ببخشيم؟ و يا شاهد قصاص او باشيم؟ خانواده مرحومه «لاله سحرخيزان» كه گفته مي شود توسط «شهلا» كشته شده، تا كمتر از ده ساعت فرصت دارند براي خوشنامي يا بدنامي خويش چاره اي بينديشند. كار آنها هم دشوار است، بخشش دشوار است! اما لذتبخش تر از انتقام است. اين را همه ما كه يا قرباني انتقام بوده ايم، يا مديون بخشش، به خوبي دريافته ايم. به خوبي فهميده ايم. بخشش سخت است، اما جادويي و جانبخش است.
اين ساعتها كه مي گذرند، خود زندگي اند. هم آخرين لحظه هاي زندگي «شهلا» را مي سازند و هم بزرگترين «ترديد» اولياي دم را رقم مي زنند. اما «ما» چه مي كنيم؟ و چه مي توانيم بكنيم؟ آيا مي توانيم امشب بخوابيم و فردا خبر كوتاه «اعدام شهلا جاهد» را بخوانيم و در گذريم؟ يا حداقل مي توانيم در اين ساعتهاي بيم و اميد، شريك دنياي شهلا و خانواده سحرخيزان باشيم. شايد بتوانيم كمك كنيم امشب يك خانواده به كمپين مخالفت با اعدام بپيوندند و نامشان را با افتخار در اين دفتر بزرگ ثبت كنند. شايد ما هم به عنوان اعضاي اين كمپين انساني، به جز خفتن، بتوانيم كاري بكنيم.
الان به وقت تهران، ساعت 19 است. بر اساس قوانين، سحرگاه فردا ساعت 5 قصاص انجام مي شود. يعني ما كمتر از ده ساعت وقت داريم. ده ساعت تا نگذاريم يك نفر ديگر در اين سرزمين نفرين شده «اعدام» شود. دماي بامداد فرداي تهران حدود 10 درجه است! «شهلا» آخرين چيزي كه خواهد ديد، پتويي است كه جسدش را در آن مي پيچند و آمبولانسي كه او را به سردخانه خواهد برد. نفرين بر اعدام!

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

تلگراف: «عبيدالله خامنه اي» و عمرسعدهايش!

سريال تلويزيوني «مختارنامه» ظاهرا" بهانه اي به دست حاكمان ايران داده تا از برخي شباهت هاي تاريخي زمان صدر اسلام، كلاهي براي مشروعيت از دست رفته (و نداشته ي) خود بسازند! اما همه چيز تا بدين جا «معكوس» نتيجه داده و شباهت خامنه اي و يارانش به عبيدالله زياد و عمرسعد و شمر بيشتر فاش مي شود! هر چند روزنامه كيهان و صداوسيما سعي مي كنند درباره «فتنه جنبش سبز» از اصطلاحات و شخصيتهاي اين سريال تلويزيوني الهام بگيرند و به عنوان مثال شيخ اصلاحات را «عمر سعد» مي خوانند! ولي وقتي «عبيدالله زياد» دستور مي دهد «فتنه حسين» را حتي با كشتن زن و اسارت دختران كاروانش سركوب كنند، مردم به ياد سخنان «عبيدالله خامنه اي» در سخنراني «خطبه خون» 29 خرداد 88 مي افتند و به حقانيت و مظلوميت «جنبش سبز» بيشتر پي مي برند. هرچه اين سريال جلوتر مي رود، شباهت هاي حاكمان ايران به شخصيتهاي بد و وقيح و خونريز اين سريال بيشتر نمايان مي شود. آنگونه كه در قسمت اخير «مختارنامه»، شباهتهاي مقام عظماي ولايت(!) به «عبيدالله زياد» چنان آشكار شده كه مي توان بر او لقب «عبيدالله خامنه اي» نهاد. شبيه سازي تاريخي گاهي معكوس نتيجه مي دهد! به خصوص وقتي حق از باطل در مقابل چشم مردم جدا شده و شواهد بي شمار، آبرويي براي حاكمان باقي نگذاشته است!
در سريال مختارنامه، «عبيدالله بن زياد» يا «ابن مرجانه» حاكم كوفه با «لباس مبّدل حسين» وارد شهر مي شود زيرا مردم منتظر ميهمان خود «حسين بن علي» هستند. عبيدالله با حيله و نيرنگ قصر كوفه را تصرف مي كند. بناي حكومت او با دروغ آغاز مي شود و با قتل و تجاوز و كشتار ادامه مي يابد. عبيدالله شخصيتي است سيّاس و دروغگو، او يك «جعل كننده» حرفه اي آيات قرآني و احاديث نبوي است كه براي دفاع از حكومت نامشروعش بر شهر كوفه، «راست و دروغ» ديني را از احاديث نبوي و آيات قرآني جعل مي كند و به خورد مردم مي دهد.
وقتي مردم كوفه براي ياري حسين ابن علي برمي خيزند، عبيدالله سوگند مي خورد «فتنه حسين» را با شمشير سركوب كند و «چشم فتنه» را درآورد. به كار بردن عنوان «فتنه» و شباهت آن در قيام حسيني و اعتراضات حق طلبانه مردم ايران، يا از هوشمندي كارگردان است و يا از ظرايف روزگار، چرا كه حق هميشه ماندگار است و باطل هميشه رسوا و روسياه. «عبيدالله» زبان و چشمان دو يار ديرين پيامبر را در مي آورد و سفير حسين (مسلم بن عقيل) را از برجي بلند بر زمين مي اندزد و مي كشد و عاقبت عمرسعد (كسي مثل مرتضوي يا سردار نقدي) را به سوداي حكومت بر «ري» به جنگ با امام حسين به صحراي نينوا مي فرستد. عمر سعد و شمر ذي الجوشن، چنان با دقت شخصيت پردازي شده اند كه حتي سخن گفتنشان هم شبيه اراذل و اوباش حكومت ايران و اطرافيان «عبيدالله خامنه اي» درآمده است!
در قسمت نهم اين سريال، مردم در مسجد كوفه بر «عبيدالله» مي شورند و وي را به عنوان دشمن علي(ع) «سبّ» مي كنند و دشنامش مي دهند. عبيدالله به هنگام ترك مسجد سوگند مي خورد:"كاري مي كنم كه «سّب نبي و فحاشي به خاندان علي» در كوفه چنان رايج شود كه جز سّب علي، نقل محفلها نباشد و ديگر كسي مشروعيت حكومتم را «به نام علي» زير سئوال نبرد!"
«عبيدالله خامنه اي»! هنگام ديدن ادامه اين سريال تلويزيوني، اين لقب را فراموش نكنيد و شباهت دوران عبيدالله خامنه اي با دوران «پسر مرجانه» و شباهت اين روزها را با سركوب «فتنه حسين بن علي» با دقت بيشتري ببينيد. تاريخ سرشار است از درسهاي آموزنده!
پي نوشت: فيلم زير را اگر وقت كرديد، ببينيد! مشخصه هاي حكومت فريب و جعل و جنايت را در سخنان عبيدالله خامنه اي در جمع بسيجيان كوفي (سربازان عمر سعد زمان) مي توان به وضوح ديد و فهميد.

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

تلگراف: بي قرارانيم براي شنبه هاي مادرانه! / تسليت به محسن سازگاراي عزيز

يادم باشد عصرهاي همه ي شنبه هايي كه فرا مي رسد، هر كجا هستم و هر ابزاري كه دارم، براي «مادران عزادار وطنم» يك پيامي، تلگرافي، استتوسي، كامنتي، ايميلي... درچند كلمه بنويسم و برايشان بفرستم. 
يادم باشد مادراني كه داغ عزيز دارند، از ما كه داغديده مادران خويش هستيم، سوخته دل ترند. آنها هنوز نمي دانند بايد با لباسهاي فرزند دلبندشان چه بكنند؟ در حالي كه ما لباسهاي مادر را داديم به مستمندان! مادران نمي دانند با اتاق فرزند درگذشته شان چه كند؟ با انگشتري و تابلو و هر چه از بچه به يادگار مانده! با عكسهايش...
يادم باشد شنبه ها را «روز مادر» بدانم. و اين را براي تسكين احساس خودم مي كنم، نه ديگري! زيرا مادران داغدار، هنوز از ما فرزندان بيقرار، استوارترند. يادم باشد هر شنبه، بايد براي عشقم به «مادر» كاري بكنم تا خود تسكيني بجويم. وگرنه مادراني كه هستند، يا مادراني كه رفته اند، و مادراني كه چشم به راهند، از ما قرار نمي جويند. مي دانند ما همچنان بي قرارانيم. 
بازآي كه تا به خود نيازم بيني!
بيداري شبهاي درازم بيني!
ني ني غلطم كه خود فراق تو مرا،
كي زنده رها كند كه بازم بيني؟ 
استاد محمدحسين شهريار، شعر فوق العاده اي درباره مادر دارد. وقتي از خاكسپاري پيكر مادر نازنين اش به خانه بر مي گردد، با صحنه اي عجيب در حياط خانه مواجه مي شود:
باز آمدم به خانه چه حالی؟ نگفتنی!
دیدم نشسته مثل همیشه كنار حوض؛
پیراهن پلید مرا باز شسته بود!
انگار خنده كرد، ولی دلشكسته بود:
«بردی مرا بخاك كردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر»
می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه،
اما خیال بود،
ای وای مادرم 
اي واي مادرم!
پي نوشت: اين نوشته را بهانه مي كنم، تا درگذشت يك مادر گرامي ديگر را خبر دهم. مادر محسن سازگاراي عزيز به ملكوت رفت. اين مصيبت بزرگ را به او كه مبارزي خستگي ناپذير است، تسليت مي گويم.


۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

تلگراف / خامنه اي پژوي احمدي نژاد را مي خرد! / بابك داد


ضدعفوني پژوي احمدي نژاد هنوز ادامه دارد:
«تو را به جان رهبر، اينو به كارواش ببر»!
«محصولي» وزير ميلياردر رفاه و تامین اجتماعی گفت: "در همایش خیرین مسكن طرح مهر، خودروی پژو 504 رئیس جمهور برای كمك به ساخت مسكن به حراج گذاشته شد!" / خبرگزاري مهر
اين ماشين متعلق به شهردار سابق تهران (رئيس جمهور فعلي) است كه چون از قديم فرمانش ايراد داشت، احمدي نژاد تمام خيابانهاي تهران را داد دوربرگردان درست كردند تا پژوي وامانده اش بتواند در آنها دور بزند! ظرف پنج سال گذشته، بيش از سي هزار «نفر/ساعت/ وايتكس!» مشغول شستن ماشين پژوي احمدي نژاد بودند تا بخصوص «صندلي راننده» را بشورند و از انواع باسيل و آميب و ميكروبهاي مرگبار تخليه اش كنند! بر اساس آخرين خبرها، هنوز ماشين مربوطه كاملا" ضدعفوني نشده و تشعشعات ميكروبي و هسته اي(!) در كف صندلي راننده وجود دارد! ميكروبهاي مربوط در صورت نفوذ به بدن آن هم از راه پايين(!)، موجب مي شوند راننده اين پژو 504 الكي بوق بزند! براي ماشينهاي بزرگتر از خودش شاخ و شانه بكشد! براي «صندلي هاي خالي» ماشين خودش و ماشينهاي همسايه سخنراني كند و در حاليكه دستش را تا آرن در دماغ كرده، در اتوبانها با انواع ماشينهاي فورشه و بنز الگانس كورس بگذارد و وقتي هم كه باخت، اصلا" ككش هم نگزد و به سرنوشت گونگولي دماغش فكر كند!
از زمان تعمير و شتشوي اين پژوي قراضه، راننده هايي كه آن را جابجا كرده اند، اغلب به بيماري روده و لثه و دماغ مبتلا شده اند. چندتايي از آنها همينطوري براي پليس راهنمايي شيشكي انداخته اند و به پليس گفته اند:"اينقدر جريمه بنويس تا جريمه دونت پاره بشه!"
وزير رفاه از مردم خواسته «قيمت پايه» پيشنهادي خود را براي اين پژو با همه مخلفات و ويتامين هاي متعلقه اعلام كنند. برخي منابع موثق از لغو احتمالي اين مزايده با حكم حكومتي(!) مقام عظماي ولايت خبر مي دهند و مي گويند "آقا" چشمش دنبال اين ماشين است و مي گويد «عطر ولايت» هنوز از لاشه ي اين پژوي 504 به مشام ما مي رسد!
كارشناسان مي گويند اين پژو هنوز بدجوري بوي لاشه جوراب و سيرپخته و گونگولي دماغ محمود را مي دهد! همسايگان سابق احمدي نژاد در نارمك، از ساعتها قبل از رسيدن ماشين پژوي محمودآقا به منزل، از بوي ماشين او حدس مي زده اند كه باز اين "دسته گل محمدي" دارد به خانه اش بر مي گردد و شعار مي داده اند: :«احمدي دلاور! تو را به جان رهبر، اينو به كارواش ببر»! و « جان مقام رهبري! امروز ديگه كارواش بري!»
به گفته محصولي، برخي از همسايگان بسيجي محمودآقا از دست چرخاني متوالي ايشان در دماغشان و «عطر ولايت» كه جوي هاي محله نارمك را برداشته بود، خاطرات خيلي خيلي عارفانه و زيبايي دارند كه قرار است در كتابي منتشر شود و وزارت ارشاد آن را هم به مزايده عمومي بگذارد تا پولش صرف مهرورزي به بسيجيان شود!